مادرجون...
22 مهرماه 88 بود، بابات برای پاره ای از کارهاش رفته بود شمال، من خونه مامانی اینا بودم، تازه 3ماهی از ازدواج من و بابامحسن می گذشت، صبح داییم تلفن زد، خیلی وحشتناک بود، یکی از عزیزترین عزیزانم، مادربزرگ مهربونم، مشاورمون، هم زبونمون، کسیکه همیشه با حرفهاش آروم می شدیم، کسیکه همیشه با حضورش شاد می شدیم، کسیکه نقطه ی عطف فامیل بود، کسیکه ذره ذره وجودش آرامش بخش بود، کسیکه عاشقانه دوستش داشتم، در روز شهادت حضرت امام صادق(ع) از میان ما رفت و ما رو با غم دوریش تنها گذاشت...
مادرجونم، امیدوارم همونطور که همیشه آرزو می کردی، الان جایگاه خوبی داشته باشی و قرین مغفرت و رحمت خدای مهربان قرار بگیری، روحت شاد و یادت گرامی باد...
دلم خیلی برات تنگ شده...کاش بودی و ابوالفضل من و میدیدی...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مادرجون...
